آخرین مطالب
نوشته شده در  خواستگاری

یکی از دوستانم که به من لطف بسیار دارد پسری را یک سال قبل جهت ازدواج به من معرفی کرده بود! پسر تماس گرفت! گفتم ماه رمضان هست میشه صبر کنیم بعد رمضان همدیگه رو ببینیم که برویم جایی بنشینیم و حرف بزنیم! گفت نه! میام دنبالتون تو ماشین حرف بزنیم! گفتم اوکی...

چند روز بعد...

زمان قرار...

الو خونه اتون رو پیدا نکردم!آدرس دقیق!

آدرس دقیق دادم و رفتم دم در که دیگه زنگ نزنه! وقتی رسیدم دم در دیدم که داره دور می زنه! صبر کردم که دور زدنش تموم شه!...باز صبر کردم...باز صبر کردم...دور زدنش تموم شده بود اما از جایش تکان نمی خورد! خودم رفتم و با هزار اخم و تخم در صندلی جلو نشستم...از نظر من رد بود...پسر مودب از ماشینش پیاده می شود و سلام می دهد!

سلام و علیکی و آشنایی اولیه...

دیگه حرفی نداشتم! حرف های اولیه تموم شده بود و من هم می خواستم برگردم منزل و داشتم سبک سنگین می کردم که چگونه مطرح کنم! که به من گفت ساکتین! چرا حرف نمی زنید؟ گفتم حرفی ندارم...سوالی دارین بفرمایید...

شاه داماد دهان باز نمودند و ما را از گنجینه سرشار خود لبریز نمودند...

از من پرسیدن که نظرتان در مورد ازدواج دوم آقایان چیست؟

چشمان من را در نظر داشته  باشید از حدقه بیرون آمده...گفتم نظر شما چیست؟ نظر شما مهم تره!

گفت در شرع هست ولی مهم عرفه که من طبق عرف زندگی می کنم! وگرنه دوستان زیادی دارم که همه آنها با وجود زن و بچه یک ازدواج مخفیانه دیگر هم دارند!

خلاصه بهترین و البته از نظر من خنده دارترین دیدار شد!

همون شب با یک اس ام اس جواب رد رو دادم و با دوستانم گفتم و خندیدم...

امروز فهمیدم اون دوست همین آقا رو به یکی دیگر از دوستانم معرفی کرده و 1ماه هم این ارتباط ادامه داشته اما به دلایلی این آقا مایل به ادامه رابطه نیست! اما آن دوستم  دلباخته این پسر شده! نیشخندخوبه پسره دیگه نمی خواد ارتباط رو ادامه بده وگرنه من باید اعتراف کنم این همون پسری است که قصه ازدواج دومش رو گفتم و کلی خندیدیمنگران




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
نوشته شده در  

زنها موجودات لطیفی هستن...همیشه تاریخ مورد ظلم واقع شده اند. پس الان باید حق تمامی زنان را از حلقوم مردی که به چنگ ما افتاده بیرون کشید...

مادر زن برادرم که راضی نشد بیاد شهادت بده برادر من مهریه زنش رو تمام و کمال پرداخت کرده...حتی راضی نشد جلوی نازپرورده اشون رو بگیرن از باج خواهی دست بکشه...

حالا معلوم نیست کی اینقدر خوب بهش داره یاد میده که قدم به قدم با نقشه پیش میره...آخه 8ماه پیش که قهر و دعوا بود نازنین بود که طلاق می خواست و از خونه رفت بیرون. 2-3 ماهی خونه نبود که 1ماهش رو پدر و مادرش هم نمی دونن کجا بود. دوستانش رو وسط انداخت و آشتی کرد و برگشت و برادر ساده من هم برگشت و بردش ترکیه و پول سفر فرانسه اش رو داد و خونه رو خوشگل کرد و بعد دوباره دعوا...قهر..حالا عروس نازنین میگه برادر من طلاق می خواد نه اون. اجرا گذاشتن مهریه ای که گرفته یک طرف...دعوای زرگری راه انداخته و پلیس و شکایت و اینکه منو می زنه و امنیت جانی ندارم و نفقه نمیده طرف دیگه...

ای خوبه آدم یک عاشق ساده و صادق پیدا کنه بعد هی بچلونتش...بالاخره این طرف مرده. بعدا زندگی می کنه زن دیگه می گیره. باید جلوی خوشبخت شدن یک انسان رو گرفت!

الان کیه داره به نازنین یاد میده چجوری نقشه بکشه و دونه دونه عمل کنه؟؟

خودش؟ پدر و مادرش؟ وکیلش؟ یا نفر سوم؟؟؟

خدا مکرشون رو به خودشون بر می گردونه! نه؟




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
نوشته شده در  ستار

تا من درس می خونم دوستان با این آهنگ زیبای ستار سرگرم باشن

 

دانلودعجب صبری خدا دارد

 

عجب صبری خدا دارد   عجب صبری خدا دارد

اگر  من جای او بودم     
همان یک لحظه اول 

    که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان   

   جهان را باهمه زیبایی وزشتی  

   به روی یکدگر ویرانه می کردم

 عجب صبری خدا دارد  عجب صبری خدا دارد
 
اگر من جای او بودم     

که میدیدم یکی عریان ولرزان     

دیگری پوشیده ازصد جامه رنگین     

زمین وآسمان را    واژگون و مستانه می کردم

 عجب صبری خدا دارد   عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم     

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان   

هزاران لیلی ناز آفرین را   کو به کو آواره و دیوانه میکردم

عجب صبری خدا دارد   عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم     

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان   

سرا پای  وجود بی وفا معشوق را    پروانه میکردم

عجب صبری خدا دارد   عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم؟   

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته     

و تاب تماشای  تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد   

وگرنه من به جای او چو بودم     

یک نفس   کی عادلانه سازشی با جاهل  و فرزانه  میکردم؟

عجب صبری خدا دارد   عجب صبری خدا دارد

 




دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
نوشته شده در  برنامه ریزی

من که خودم کلا دنبال بهونه هستم واسه درس نخوندن این کلاسهای رزیدنتی هم مرتب عقب میفتن و مرا بیشتر شرمنده می کنندنیشخندنیشخند 

حالا که من اینترنت و وبلاگم رو دوست دارم اینجا برنامه ریزی ام را می نویسم تا حداقل از شماها شرمنده شم و اجراش کنم...خجالتالبته می دونم برای کسی هم جذابیت نداره ولی روم فورس نباشه روز بروز بدتر می شم!

قبلا گفتم فارماکو رو شروع کرده بودم که زور زورکی یک بار خوندمش. حالا نوبت درماتولوژی هست!

روزی 25 صفحه باید بخونم! امروز نوبت 25 صفحه دوم هست! که الان صفحه 33 هستم! عقب هستم! الان هم از کلاس تنیس اومدم! برم دوش بگیرم بعد بیام بخونم!

فردا جبران امروز رو هم باید بکنم! از فردا دختر خوبی میشم. قول میدمچشممژهبغل




دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
نوشته شده در  ستار

ترانه بهار من ستار




دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
← صفحه بعد